*اشک مهتاب*


منزل
تماس
 

چهارشنبه ۸ فروردین ۱۳۸٦

 

بغض

 

تکیه گاهم بودی

آینده را با تو می توانستم تفسیر کنم

حال که خود آینه را شکستی

به که تکیه کنم ؟؟؟!!!

اکنون دیگر تکیه گاه نمی خواهم

آینده ای را جستجو می کنم که دیروز در آینه تو تفسیر کرده بودم !!!

کاش مواظب آینه ام بودی

کاش خود را نمی شکستی

کاش …

 
 

هستی : ۱:٠٠ ‎ق.ظ

 

دوشنبه ٩ بهمن ۱۳۸٥

 

چشم انتظار

 

 دنیا انقدر زرق و برق داره که برای موندن بیشتر حتی به اندازه یه چشم به هم زدن دست به هر کاری می زنیم . حتی از روی همدیگه هم رد می شیم تا خودمون اول صف عشق بازهای دنیا باشیم …

 تو به کجا رسیدی که برای رفتن از اینجا لحظه شماری می کنی ؟؟؟

 تو به کجا رسیدی که استخاره رفتنت رو گرفتی نه موندنت ؟؟؟

 تو به کجا رسیدی که چشمهای منتظر این همه آدم رو ندیدی ؟؟؟

 تو به کجا رسیدی که رفتنت رو با چشات داد می زدی و زبونت برای دعای موندنت انشا الله می گفت ؟؟؟

 تو به کجا رسیدی که غم سنگین تو دلت رو بیشتر از این نتونستی نگه داری ؟؟؟

 تو به کجا رسیدی که بعد این همه مدت به فکر خودت و آرامش خودت افتادی ؟؟؟

 این سیزده سال به تو چی گذشت ؟؟؟

 چه خونی خوردی که دلت نتونست جاش بده و ریخت تو سرت ؟؟؟

 تو به کجا رسیدی که راضی به رفتنت شدی ؟؟؟

 دایی مظلوم من به کجا رسیدی ؟؟؟

 فردا سه شنبه اس . روز عاشورا . مگه نمی خوای بری جمکران ؟؟؟

 نمی گی آقا منتظر اومدنته ؟؟؟

 نمی گی چشم به راهته ؟؟؟

 تو رو خدا به خاطر اون پاشو …

 فقط به خاطر اون چشای قشنگت رو باز کن …

 فقط به خاطر اون ...

 تو این شبها برای همه مریض ها دعا کنید برای دایی منم دعا کنید ...ممنون

 
 

هستی : ۳:٢۸ ‎ق.ظ

 

سه‌شنبه ٤ مهر ۱۳۸٥

 

دو فصل انتظار

 

بعضی وقتها که می خوایم به چیزی برسیم مجبوریم از بعضی چیزها که دوستشون داریم دور بشیم ... مثل من که برای رسیدن به خودم مجبور شدم از خلوت تنهائیم دور بشم !!! از این شب پرستاره که برای هستی چشمک می زنه دور بشم !!! از مهتابی که اشکهاشو برای چشمهای منتظر لیلا می ریزه دور بشم !!! به جاش به کمک یه دوست به چیزهای دیگه ای که لازم داشتم برسم ...

بهار که شد رفتم ... خزون که شد برگشتم ... همون فصل اومدن خودم ...

دو فصل انتظار وقت کمی نیست برای دور بودن ... وقت زیادی هم نیست برای رسیدن به بعضی چیزها

خدا کنه بهشون رسیده باشم 

خدا کنه تجربه های این مدت برام باقی مونده باشه

خدا کنه بشم اون چیزی که می خوام

خدا کنه نکنم اون کاری رو که نمی خوام

خدا کنه ببخشن همه ی اشتباهاتم رو

خدا کنه نشکنم دلی رو

خدا کنه نشکنن دلم رو

خدا کنه تو تنهائی هام تنها نمونم

خدا کنه چشم انتظار نذارم

خدا کنه چشم انتظار نمونم

خدا کنه دوست داشته باشم

خدا کنه دوست داشتنی باشم

خدا کنه تا هستم باشم

خدا کنه تو باشی

خدا کنه من باشم

خدا کنه اگه هستیم با هم باشیم

من می دونم ؛ خدا هم می دونه تو کی هستی

تو فردای نزدیک به منی ؛ که منتظری پاهای ثانیه شمارت که خسته از راه رفتنه خستگیش در بره و زودتر به من برسی

 

 
 

هستی : ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ

 

دوشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٤

 

بهار در راه است...

 

می گویند بهار وقتی می آید که بنفشه سر از بستر خاک بردارد
و عطر آن کوچه باغهای شعر را پر کند ، اما من می گویم
بهار وقتی می آید که هیچ چشمی بارانی نباشد
و هیچ لبی از غم دوری لرزان نگردد
بهاران وقتی می آید که خزان گلبوته های مهر را به یغما و تاراج نبرده باشد
آری … در آن زمان است که لبها لبریز از عشق و صفا و عاطفه می گردند
بهار در راه است پس بیائید زندگی را از بهار لبریز کنیم
و همدیگر را تا سرحد مرگ دوست داشته باشیم .

 
 

هستی : ٢:٠٢ ‎ق.ظ

 

یکشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٤

 

چشم انتظار

 

من عاشق نیستم ...
اما دلتنگ دل تنگ تمام عاشقان جهانم، چه بغضی در گلویم نشسته
مثل اینکه من تنها عزادار تمام مردگان جهانم
بغض من ورای خستگی و نا امیدی و فقر است
من سیاهپوش دل شکسته مجنون هستم
من سیاهپوش چشم منتظر لیلا هستم
من عزادار تمام دلهای شکسته عاشقم
دلم می خواهد گریه کنم
حالت کودکی را دارم که ناگهان به دنیا می آید و از همه چیز و همه کس می ترسد
من از حرفهای منطقی که دو عاشق را از هم جدا می کند می ترسم
از فلسفه ای که به عشق می خندد می ترسم
از خواب می ترسم ، از بیداری می ترسم ، از برزخ بین خواب و بیداری می ترسم
دلم گرفته ...
با طاقت از دست رفته چگونه از جریان سخت زندگی عبور کنم...

 

 
 

 
 

هستی : ٢:٠۱ ‎ق.ظ

 

یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٤

 

عشق از ديد دانشمندان

 

آنتوان برت : اولين طليعه عشق آخرين تابش عقل است .

لرد بايرون : عشق مرد قسمتی از زندگی او و عشق زن همه زندگی اوست .

ديز رانيلی : همه به خاطر عشق زاده شده ايم ... عشق پايه و اساس هستی و تنها پايان آن است . 

فرانکلين : اگر می خواهيد دوستتان بدارند دوست بداريد و دوست داشتنی باشيد .

 

 

 
 

هستی : ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ

 

چهارشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٤

 

روز تولد من

 

روزی که تو به دنيا اومدی ٬ بارون می اومد
اما اون روز آسمون ابری نبود !
اين فرشته ها بودن که گريه می کردن
چون يکی ازشون کم شده بود
اينو « ۲۷ مهر » مامان و بابای هستی بهش گفتن ...

 
 

هستی : ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ

 

پنجشنبه ٧ مهر ۱۳۸٤

 

شکلات

 

از يك شكلات شروع شد ؛ من يك شكلات گذاشتم توي دستش ؛ اون هم يك شكلات گذاشت توي دست من . من بچه بودم ؛ اونم بچه بود . سرم رو بالا كردم ؛ سرش رو بالا كرد . ديد كه من رو ميشناسه . خنديدم ؛ گفت : دوستيم ؟ ! ! گفتم : دوستٍ دوست ! گفت : تاكجا ؟ گفتم : دوستي كه تا نداره . گفت : تا مرگ ! خنديدم و گفتم : من كه گفتم تا ندارد . گفت : باشه ؛ تا بعد از مرگ ! گفتم : نه نه نه ؛ تا ندارد . گفت : قبول ؛ تا آنجا كه همه زنده مي شوند ؛ يعني پس از مرگ ؛ باز با هم دوستيم ؛ "تا بهشت" ؛ "تا جهنم" ؛ تا هركجا كه باشه من و تو با هم دوستيم . خنديدمو گفتم:تو براش تا هر كجا كه دلت مي خواهد يك تا بگذار اصلا يك تا بكش از سر اين دنيا تا آن دنيا ! اما من اصلا تا نمي گذارم . نگاهم كرد ؛ نگاهش كردم . باور نمي كرد ؛ مي دونستم او مي خواست حتي دوستيمان تا داشته باشد . دوستي بدون تا را نمي فهميد . گفت : بيا براي دوستيمان يك نشانه بگذاريم . گفتم : باشه ؛ تو بگذار ! گفت : شُكُلات ! هر بار كه همديگر را مي بينيم ؛ يك شكلات مال تو يك شكلات مال من . باشه ؟ ! گفتم : باشه . .

هربار يك شكلات مي گذاشتم توي دستش اون هم يك شكلات توي دست من باز همديگر را نگاه مي كرديم ؛ يعني دوستيم ؛ دوستٍ دوست . من تندي شكلاتم را باز مي كردم مي گذاشتم توي دهانم و تند تند آن را مي مكيدم . مي گفت: شكمو ؛ تو دوست شكمويي هستي . و شكلاتش را مي گذاشت توي يك صندوق كوچولوي قشنگ . . . مي گفتم : بخورش . مي گفت : تمام مي شود ؛ مي خواهم تمام نشود و براي هميشه بماند . صندوقش پر از شكلات شده بود . هيچكدامشان را نمي خورد ؛ من همه اش را خورده بودم . گفتم : اگر يك روز شكلات هايت را مورچه بخورد ؛ اون وقت چه كار مي كني ؟ گفت : مواظبشان هستم ؛ مي گفت : مي خواهم نگهشان دارم تا موقعي كه دوست هستيم . ومن شكلاتم را مي گذاشتم توي دهانم و مي گفتم : نه نه ؛ تا ندارد . . . دوستي كه تا ندارد !

يك سال ؛ دو سال ؛ چهار سال ؛ هفت سال ؛ ده سال ؛ بيست سال شده بود . او بزرگ شده است ؛ من بزرگ شده ام . من همه شكلات ها را خورده ام و او همه شكلات ها را نگه داشته است . . . او امشب آمده است تا خداحافظي كند . مي خواهد برود ؛ برود آن دور دورها . مي گويد : مي روم اما زود بر مي گردم . من مي دانم مي رود و بر نمي گردد و . . . يادش رفت شكلات را به من بدهد . من يادم نرفت ؛ يك شكلات گذاشتم كف دستش : "اين هم آخرين شكلات براي صندوق كوچكت . "يادش رفته بود كه صندوقي دارد براي شكلات هايش ؛ شكلات را خورد . خنديدم ؛ مي دانستم ؛ دوستي من تا ندارد مثل هميشه 

خوب شد همه شکلاتهايم را خوردم 

اما او هيچکدامشان را نخورد ...

حالا با يک صندوق پر از شکلات نخورده چه خواهد کرد ؟

 

 
 

هستی : ٢:٥۱ ‎ق.ظ

 

دوشنبه ٤ مهر ۱۳۸٤

 

در پی چشمهای تو

 

 

انگار تا هميشه بايد

در پی چشمهای تو ستاره های جاده را سوا کنم

و چه طولانی است

اين شبهای بی ستاره جاده ...

 

 

 

 
 

هستی : ۱:۳٧ ‎ق.ظ

 

پنجشنبه ۳ شهریور ۱۳۸٤

 

نرو

 

نرو 

تو هم مثل من نمی تونی دووم بياری ... نرو

تو هم مثل من تو غصه کم میاری ... نرو

آه ... نرو

تو هم می پوسی می ميری بی من نرو

تو هم طاعون غم می گيری ای من نرو

آه ... نرو

تو که می دونی من بی تو تو بی من يعنی حسرت

تو که می دونی بی جواب می مونه عشق و عادت

تو که می دونی کم ميشم

تو که می دونی کم می شی

تو که می دونی هم آغوش غم می شی

نرو

آه ... نرو 

 

 

 
 

هستی : ٢:٤٦ ‎ق.ظ

 

 
هستی



نویسندگان
هستی


آرشیو وبلاگ
فروردین ۸٦
بهمن ۸٥
مهر ۸٥
اسفند ۸٤
آذر ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤

لینک دوستان
بی تو مهتاب شبی
شازده خانومی
حریم عاشقی
مرگ قوی قصه ها
فرشته تیر کمونی
گروه یاران
نگاه پنجره
آبجی
با تمام دل
ستاره دنباله دار
تقديم به تمام کسانی که دوستشان دارم
وبلاگ فارسی
قالب وبلاگ
اخبار جهان
اخبار فاوا
تالارهاي گفتگو
خرید اینترنتی

خروجی وبلاگ
feed

پشتيباني
وبلاگ فارسی

 
[ منزل | قديما | تماس ]